تبليغاتX
وال

      

      

نمی دانم کدام خرگوش سفیدی را دنبال کردم ، سر به کدام سوراخ خرگوشی فرو بردم ، که سر از این سرزمین عجایب در آوردم !

 

 | لینک  | 

     

      

(=

لبخندی آرام است و مهربان . با خوش اخلاقی می شنود و می گوید . گاهی شوخی های آرام هم می کند !

 

) =

معلوم است دیگر ! ناراحت است و غمگین ! دلخور حتی !

 

< =

شادی مشتاقی دارد . مثل این که پیشنهادی بهش شده باشد و با شادی پذیرایش باشد . یا پیشنهادی داده و منتظر است طرف با اشتیاق بپذیردش !

 

> =

نا امید !

 

) =<

ناراحت شده ، ولی کمی هم عصبانی است .

 

( =<

شوخی بدجنسانه ای کرده و حالا مننظر واکنش طرف است و به حرکت بعدی شوخیش فکر می کند !

 

= X

پذیرفته که خفه شود و حرف نزند که حالا یا زبان سرخش سر سبز بر باد ندهد ، یا حرفی نزند بهتر است و یا ادامه بحث را بی نتیجه می داند یا .. خلاصه حرف نمی زند دیگر !

 

= O

تعجب کرده دیگر ! شاید هم کمی ترسیده !

 

p =

شیطنت کرده ! یک جورهایی کودکانه دارد اعتراف می کند به شیطنتش .

 

 = S

نگران است و چشم می دارد که قرار است چی بشود یا چه شده است ؟! شاید هم متهمش کرده اند به گناهی و یا خطایی و خودش نمی داند چه کرده که مستحق چنین نگاه خشمناک و حرف های خشنی شده !

 

D =

END شادی است ! خوشحال ! در حد خنده های شاد سرخوشانه و حتی قهقهه !

 

3 =

موسیو پوآرو ! آقای با شخصیت و جنتلمن ! می خواهد بگوید مثل چهره کلاسیک آشپزان فرانسوی و ایتالیایی کارش درست است و کلاس کارش بالاست !

 

= +

بوس !

 

C =

خدائیش یاد لوطی سر گذر نمی افتید ؟!

 

=” )

خجالتی که با رضایت همراه است ! آخر یک جور خجالت معذب هم داریم که هر چه کردم شکلش در نیامد !

=’ (

اشکی بر گوشه چشمی ! آه !

 

= /

این را هم هنوز خودم سر در نیاورده ام چه حالی است ! حال این روزهایم است !

 


پ ن : بازی طرفداری نداشت انگار ! دعوتم را پس می گیرم . تنها بازی می کنم !

 

 | لینک  | 

     

     

*

= /

این روزها این شکلک را توی SMSهایم زیاد تکرار می کنم . نمی دانم دوستانم می فهمند که چه حالی می تواند صورت آدم را آن شکلی کند که شکلکش این شکلی باشد یا نه !

 

*

صورتک های Smiley گاه واقعا نعمتند . تلاشی هستند برای بیان احساسات با غیر از واژه و حرف و لحن نوشتار ؛ به خصوص برای آنان که نمی توانند نوع احساست را از ورای واژه ها بیرون بکشند و بفهمند . تلاشی هستند برای جلوگیری از خیلی سؤتفاهمات نوشتاری ! و در عین حال بسیار ناقصند و همین نقص ، خود ، گاه می شود زمینه ساز سؤتفاهم ! خلاصه مثل هر موجودیت دیگری خیر و شرش با هم است و فکر خوبی و بدیش باز هم آدم را هل می دهد به مباحث پیچیده تکراری نسبی گرایی ! پس بهتر است بی خیال تجزیه و تحلیل و کالبدشکافیشان شویم و همچنان گاه احساسمان را به آن ها بیان کنیم و گاه سؤتفاهم هم ایجاد کنیم و دچار سؤتفاهم هم بشویم !

 

*

از نقص صورتک ها گفتم . صورتک ها تک بعدی هستند . صورتک خندان فقط می خندد و صورتک خشمگین ، خشمگین است و صورتک گریان ، گریان . نمی دانم آدم اگر بخواهد از طریق صورتک ها یک خنده تلخ ، گریه ای از سر شادی ، خشمی از روی محبت را بگوید چه طور می شود ؟! یا بخواهد بین انتظار کلافه و انتظار مشتاق و انتظار نگرانش  تفاوت بگذارد ، کدام را باید انتخاب کند ؟! یا وقتی می گوید "راست می گویم" و قیافه آن صورتک مهربان با حلقه تقدس بالای سرش را می گیرد ، در حالی چشمانش پر از دروغند ، راز چشم هایش چطور برملا می شوند ؟! این ها را به انتقاد از صورتک ها نمی گویم . فقط گاه افسوس می خورم که کاش می شد به سادگی همین صورت های گرد زرد ، هر احساسی را که می خواهی بروز دهی !

 


پ ن : آن صورتک ابتدایی تنها برای من استاندارد است . دوست داشتم فرم صورتکی که استفاده می کنم ، به من نزدیکتر باشد ؛ و نه این قدر عمومی . دلم می خواست لااقل وقتی لابه لای SMSها و PMهایم از صورتک استفاده می کنم ، طرفم شاید لااقل کمی ، آن احساس را با چهره من هم منطبق کند و در نظر آورد . آخرش هم از فرم اورجینال استاندارد به فرم اورجینال شخصی = ) رسیدم  . و طبعا چون فرم استانداردی هم نیست ، مابه ازای زردرنگی هم ندارد !

پ ن 2 : دوستان را به بازی صورتک سازی دعوت می کنم . قانون بازی این است که اول فرم اورجینال شخصی صورتکمان را با همین علائم دم دست بسازیم . بعد برای هر حسی بر اساس آن مدل اورجینال ، صورتکی بسازیم و جلویش هم توضیح احساسش را بنویسیم  . همه به این بازی دعوتند !

 

 | لینک  | 

       

      

*

سخت است باور کنی که دارند پیر می شوند . پدر و مادر را می گویم . ولی نمی توانی بهش فکر نکنی . سالگردها همیشه گذر زمان را به یادت می آورند . و این زمان بر همه می گذرد ؛ حتی پدر و مادرها !

 

*

مادر ..

بغض را چطور می نویسند ؟! نگاه مهربان را چطور قلمی می کنند؟! ستایش را چطور بر کاغذ نقش می کنند؟! فرض کن همه این ها را اینجا برایت نوشته ام ! خودت بخوان دیگر ! از چشم هایم !

 

*

مادرخانومی ، مادر ، مامان ، مامی ، ننه .. تولدت مبارک !

 

 | لینک  | 

        

        

*

دیدن دوست خوب است . شنیدن دوست خوب است . گفتن با دوست خوب است . به خصوص که دوست ، قدیم باشد .

 

*

- چای می خوری؟!

نمی دانم تعارف می کنم ، یا چای نیم ساعت پیش بدنم را بس آمده !

- نه ! ممنون !

- چای سبزه ها !

- نه ! مرسی !

- دوست نداری ؟!

- چرا ! ولی ..

ظرف شکلات را هم می آورد !

- .. ولی کیسه ای می خوری !

- نه ! چای سبز که کیسه ای نمیشه !

- آخه بعضی ها کیسه ای می خورن !

نگاهم به دست هایش است که انگار در اولین لحظه کج کردن فلاسک برای ریختن چای ، معطل مانده ! نگاهم می کند ! نگاهش باهوش است . با خودم می گویم : یعنی می داند چای برایم یعنی چه که این جور وسوسه ام می کند ؟! آن هم با شکلات کاکائویی ؟!

نمی شود نه گفت ! وسوسه اش اثر می کند ! با آن نگاه باهوشش ! لابد ذهنم را می خواند که هنوز گفته و نگفته ام : "خوب ، باشه ، بریزین" ، چای را توی لیوان ریخته است !

لیوان خودش را هم می گذارد جلویش و چای می ریزد و  .. ضیافتی می شود !

 

*

نمی دانم چطور می شود به دوستی ای که نمودش اس ام اسی سال به سال به احوالپرسیست و دیداری گاه به گاه است به گفت و گو از آن چه گذشت در دوران بی خبری (و این اندک هم اغلب یک سویه) ، هنوز هم دوستی گفت . ولی  این اندک ، کلی لذت بخش است و کلی مایه انبساط خاطر است و کلی حس های خوب به آدم می دهد - از یاد خاطرات تا لذت همنشینی - و .. خلاصه ، خوب است ! حتی اگر سلایقمان متفاوت باشد . حتی اگر چیزهایی از نگاه یکدیگر را قبول نداریم . حرف هایش را می فهمم و حس می کنم که حرف هایم را می فهمد . و مگر همین فهمیدن کافی نیست ؟!

 

*

نگاهم می کند : می دانی ؟!

نگاهش می کنم : می دانم !

چشم بر هم می زنم : می دانی ؟!

لبخند می زند : می دانم !

 

*

دوست ، و به قول خودش رفیق (و چه حسودی ام می شود که گاهی به چه کسانی می گوید رفیق و به من هم ! آخر به هر کس که نمی گویند رفیق ، رفیق !) ، از دوستان زیادی می گوید که دوست نیستند . هستند ؛ ولی .. !

نمی داند چقدر دلم می گیرد وقتی می گوید : "دوست ، باید آدم را درگیر کند ، آدم را بگیرد ، هر روز برایش تازه باشد . همچین دوستی سخت پیدا میشه و حتی شاید نمیشه" ؛ که این درد من هم هست . و نمی شنود دلم را که می گوید : "چه حیف ! تو برایم این همه هستی و من هیچ ؛ و این هیچ ، عجیب در معادله دوستی مان ضرب شده است" !

 

 | لینک  | 

        

       

می گویم : زندگی متاهلی چطوره ؟! خوبه ؟! خوش می گذره ؟!

می گوید : قبل از عروسی یخچالمانو پر کردن . فعلا فقط سر یخچال میریم ! بذار اینا تمام بشه ، از وقتی خواستیم خودمون توشو پر کنیم ، زندگی تازه شروع میشه !

 

 | لینک  | 

       

     

دیگر نمی توانم پرواز کنم . می توانستم ها ! اما دیگر نمی توانم . امروز صبح این را فهمیدم . یعنی یادم رفته بود ! از یاد برده بودم که پرواز کردن را بلدم . بلدم ؟! بلد بودم ! من پرواز می کردم . باور کن !

حالا یادم می آید که .. اولین بار از روی کودکی دستهایم را به دو طرف گشودم . آنها را مثل پرنده ها بالا و پایین تکان دادم و روی پاهایم پریدم . قرار بود فقط در رویا و خیال پرواز کنم ، ولی .. من واقعا پرواز کردم ! در واقع از روی زمین بلند شدم . چقدر؟ شاید یک متر . ترسیدم . خواب بودم؟! نه . بیدار بیدار ! من پرواز می کردم . به خودم مسلط شدم. دوباره ایستادم ، دستهایم را گشودم ، بالا و پایین تکانشان دادم و با پاهایم پریدم و .. و باز هم پرواز کردم . این بار بالاتر رفتم . بالاتر از یک متر . آن قدر که سرم به سقف اتاق خورد . دوباره روی زمین نشستم و این بار نترسیدم . خوشحال بودم . من می توانستم پرواز کنم . این که ترس ندارد ، خوشحالی دارد !

این یک رویا بود؟! نه ! من پرواز می کردم . وقتی فهمیدم که واقعا می توانم ، به باغچه خانه مان رفتم . در میان آن ایستادم و باز هم دستهایم را گشودم و بالا و پایین تکان دادم و پرواز کردم . آخر برای پرواز فضای بیشتری می خواستم . اتاق خیلی کوچک بود ! می خواستم ببینم چقدر می توانم بپرم . پرواز کردم و روی سقف پارکینگ خانه نشستم. نه ! انگار بیشتر هم می توانستم پرواز کنم ! باز هم پریدم ؛ بالاتر ! روی قله شیروانی خانه نشستم . در چشم اندازم جایی مرتفع تر نبود . ولی باز هم پریدم . روی آنتن نشستم . راستش کنجکاو بودم این قمری های کوچکی که روی آنتن می نشیند چه حسی دارند ! و خوب، آنتن توان وزن مرا نداشت . همین قدر که یک میله اش شکست ، این را فهمیدم . پریدم و باز بالاتر رفتم . آنقدر رفتم که بازوهایم خسته شد . آن وقت بود که پایین آمدم و در میان باغچه نشستم . من می توانستم پرواز کنم !

خواب بود یا خیال ؟! نه ! مادرم را به شهادت بردم . داشت ظرف می شست ؛ گفتم:  مامان، من می تونم پرواز کنم! چپ چپ نگاهم کرد و لبخند زد . گفتم: باور نمی کنی؟ بیا نشونت بدم. دستش را گرفتم و چادرش را دستش دادم و تا بیرون از خانه، تا کنار خیابانمان کشاندمش . خیابان خلوت بود . گفتم: حالا ببین! دستهایم را گشودم و بالا و پایین تکان دادم و پرواز کردم . از زمین بلند شدم و تا ته خیابان را رفتم و برگشتم و چرخی در هوا زدم و روبه روی مادرم روی زمین نشستم . گفتم: دیدی حالا؟! خندید .

و من از آن به بعد پرواز می کردم . هر وقت و هر جا دلم می خواست . ولی نمی دانم چه شد که پرواز کردن را از یاد بردم ! اصلا یادم هم رفته بود که یک زمانی پرواز می کردم ؛ تا امروز صبح !

خواب بودم . در خواب دیدم پرواز می کردم . دستهایم را دو سوی تنم مثل پرنده ها بالا و پایین می کردم و پرواز می کردم ! بیدار که شدم ، شیرینی یک رویا با من بود ، ولی .. ولی ناگهان شیرینی تلخ شد ! آخر یادم آمد ! یادم آمد که من پیش از این واقعا پرواز می کردم . با خودم گفتم: نه ! لابد اشتباه می کنی . پرواز؟ مگه میشه آدم همین جوری پرواز کنه؟! به فکر خودم خندیدم ! سعی کردم از فکرش بیایم بیرون. ولی نمی شد! آخر دیگر می دانستم پرواز کردنم یک خیال نبود ، خاطره بود ! دیگر دانسته بودم، به یاد آورده بودم که من زمانی پرواز می کردم . از جایم بلند شدم . وسط رختخوابم ایستادم ، دستهایم را گشودم و بالا و پایین تکان دادم و بر پاهایم پریدم ، ولی .. ولی هیچ ! حتی ذره ای از زمین بلند نشدم . دستهایم را بیشتر تکان دادم و تندتر . ولی مگر می شد؟! من یک زمانی می توانستم پرواز کنم . پس حالا هم باید می توانستم . لابد قلقی داشت که فراموش کرده ام . ولی نه ؛ نشد ! پرواز نکردم . هر چه تلاش کردم ، نشد ! بازوانم خسته شد . خودم هم . انگار برای پرواز کردن سنگین بودم . توی رختخوابم نشستم ؛ مغموم و افسرده ! سعی کردم بیشتر فکر کنم . سعی کردم باور کنم که پرواز نمی کردم . ولی مگر می شد؟! مطمئن بودم که من زمانی پرواز می کردم . چرا فراموشش کرده بودم؟! نمی دانم ! ولی من پرواز می کردم ! بغضم گرفت .

از اتاقم بیرون آمدم و در جستجوی مادرم به آشپزخانه رفتم . آنجا بود . غذا می پخت . اشک در چشمانم حلقه زده بود . با لنجی آویزان و صدایی بغض کرده گفتم: مامان، من دیگه نمی تونم پرواز کنم! خواهرم هم در آشپزخانه بود. گفت: چیه سر صبحی؟ خواب دیدی؟ دیوونه شدی؟ گفتم: نه جون آجی ! می می تونستم پرواز کنم . یادم رفته بود . حالا یادم اومد . مامان شاهده . پروازمو دیده ! مگه نه مامان ؟! بهش بگو ! بهش بگو که دیدی!

مادرم چیزی نگفت . فقط نگاهی کرد و لبخند زد و سرش گرم سیب زمینی هایی شد که سرخشان می کرد .

 

 | لینک  |